سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

جمعه 93/8/16

ریشه ضرب المثل ایرانی: خر بیار باقلا بار کن

 

ریشه ضرب المثل ایرانی: خر بیار باقلا بار کن



مردی باقلای فراوان خرمن کرده بود و در کنارش خوابیده بود. کس دیگر که کارش زورگویی و دزدی بود آمد و بنا کرد به پر کردن ظرف خودش، صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد. هر دو به هم گلاویز شدند عاقبت دزده صاحب باقلا را به زمین کوبید و روی سینه‌اش نشست و گفت: «بی‌انصاف! من می‌خواستم یه مقدار کمی از باقلاهای ترا ببرم، حالا که اینجور شد می‌کشمت و همه را می‌برم»

صاحب باقلا که دید زورش به او نمی‌رسد گفت: «حالا که پای جون در کاره برو خر بیار باقلا بار کن!» 

www.farsibooks.ir






جمعه 93/8/16

ریشه ضرب المثل: خره خوابید کلاغه باورش اومد!

ریشه ضرب المثل: خره خوابید کلاغه باورش اومد!

هر وقت صحبت از اشخاص خوش‌باور و ابله باشد، این مثل را می‌گویند.

خری در مرغزاری می‌چرید وقتی که سیر شد همان جا خوابید و چار دست و پاش را دراز کرد. کلاغی از بالای سرش می‌پرید، خر را دید که افتاده، خیال کرد سقط شده چند دقیقه‌ای دورش نشست و پرید تا اینکه پیش خودش یقین کرد که خر جان ندارد. خلاصه، بالای سر خر آمد که چشم‌هایش را در بیاورد که ناگهان خره سرش را بلند کرد و کلاغه از ترس پرید!





پنج شنبه 93/5/23

درویش یکدست


 

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد 

ادامه مطلب...



چهارشنبه 93/3/14

خشمى بر گناهکار!

خداوند به شعیب پیغمبر وحى کرد که صد هزار نفر از پیروانت را مجازات خواهم کرد. چهل هزار از آنان بدکارند و بقیه خوبند!
شعیب پرسید:
خدایا! بدان باید کیفر ببینند، اما خوبان چرا؟ خداوند فرمود:

براى این که خوبان با گناهکاران سازش کردند و با توجه به خشم و غضب من نسبت به گناهکاران ، آنان خشمگین نگشتند


بحار: ج 23، ص 153





چهارشنبه 93/3/14

تمسخر....

روزی امیر المو منین علیه السلام از کنار عده ای از قریش که نشسته بودند می گذشت. آنها از لباسهایی سفید و صورتهایی خوش رنگ برخوردار بودند و بسیار می خندیدند، و هر کسی از کنار آنها می گذشت با انگشت به او اشاره می کردند وی را مورد تمسخر قرار می دادند.
آنگاه به گروهی از اوس و خزرج گذر کرد که آنها نیز نشسته بودند و از بدنی لاغر و ضعیف و رنگی زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع می ورزیدند.
حضرت تعجب کرد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شوند، من امروز به مردمی گذشتم و صفات آنها را ذکر کرد و ادامه داد به عده ای دیگر از اوس و خزرج گذر کردم و آنها را نیز توصیف نمود و گفت: همه آنها افرادی مومن هستند، حال صفات مومن را برایم بیان فرما.
رسول خدا صلی الله علیه و آله سر به زیر انداخت و پس از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود: مومن بیست صفت دارد و اگر از این صفات بر خوردار نباشد ایمانش کامل نیست. و آن ویژگیها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زکات، اطعام مسکین، دست کشیدن بر سر یتیم، پاکیزگی لباس، کمر بستن به عبادت خدا و دیگر اینکه وقتی سخن می گویند راست می گویند و هنگامی که وعده می دهند خلاف وعده نمی کنند، و اگر امین شمرده شوند خیانت نمی ورزند. زاهد شب و شیر روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت می کنند، همسایه آزار نیستند و همسایه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه می روند و در تشییع جنازه شرکت می کنند. خداوند ما و شما را از متقین قرار دهد





طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
 

بسیج پارسی یار


MeLoDiC